تبليغاتX
6 تایی یا
شیرین.لیلا افغان.نگین.لیلا.درسا.مهسا

سلاممممممم.

از این به بعد هر چند وقت یه بار یه ایستگاه ترانزیت داریم!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه دوست داری ببینی برو به ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 22:59  توسط شیرین | 

شب سکوتش را در قلبم فریاد می زند...

نگاه تاریکش من را فرا می خواند.

وزش بادی تنم را لمس می کند و من یکباره در شب فرو می روم

لحظه ای بعد گویی نیست می شوم

هستی ام از بین می رود...

و روحم غوطه ور در سایه های رقصان...

می خواهم فرار کنم از این ناله های آزاردهنده از این تاریکی ای که ازش بیزارم 

اما

شب مرا به خاموشی دعوت می کند .... به سکوت .... به لحظه ای تأمل ....

و من شنیدم درس آن فریادها.

صدای هق هق خود را و نگاه غم زده ی چشمانم...

 

تاریکی من بودم و سایه های رقصان قلبم

                               و من هیچ وقت صدای ناله های تاریکی های قلبم را نشنیدم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 21:55  توسط شیرین | 
اگه بره...ديگه هيچوقت نميتونم يواشکي نگاش کنم ... نفهمه؛
اگه بره ...ديگه هيچي جاشو توي دي ماه و زمستونا و برفاش نميگيره؛
اگه بره...ديگه هيچ پرنده اي از فروغ نميخونه؛
اگه بره...ديگه نقاشياي زير زيرکي و خنده هاي ريزريزکي تکرار نميشه؛
اگه بره ...ديگه کسي بهم قول نميده تا دلم خوش باشه يه بار سر قولش بمونه؛
اگه بره...ديگه هيچ صدايي نميتونه از پشت دوتا سيم مرهم آشفتگيام بشه؛
اگه بره...دفتر خاطره هام سوت و کور ميشه..يه جاي خالي...نبودن يه اسم آزارش ميده؛
اگه بره...ديگه دستام تو دستش سر پله ها قفل نميشه...
اگه بره ...خيلي دلم براش تنگ ميشه!

اگه بره دنياي شمعدونيام گيج دوست داشتن ميشن!
اگه بره...ديگه قول نميده که منو ببره پيش شمعدونيم...!
اگه بره...گربه ها و کلاغا با شيطنت کي بترسن؟اگه اون بره پس جاي خاليشو رو صندلي کي پر ميکنه؟
اگه بره...کيو بي بهونه بخندونمش...تا کمتر نگرانم بشه؟!
اگه اون بره...کي توي بهمن که ميشه روزشماري ميکنه واسه ديدنش؟
اگه اون بره کي بهم ميگه لجباز؟؟؟ تا منم بهش بخندم ...بگم خودتي...بعدش ديگه هيچ ردپايي از بغضم نمونه؟
اگه بره ...کي براش توي تابستون؛سالگرد دوستي ميگيره؟

کي سروپا گوش ميشه واسه حرفاش...دردو دلاش؟بعدش من بپرسم در چه حاله...بعد به دروغ بگه که خوبه!
کي مياد کنارش بشينه ...فقط بشينه...هيچي نگه...اما يه دل سير نگاش کنه؟
اگه اون بره...چي به سر شعرا مياد؟چي به سر آدماي دلتنگ مياد؟
اگه بره ...کدوم پرنده اي ...دعوام ميکنه...ميرم پيشش...دعا ميکنم...بغض داره...اگه بره....!
هيچوقت تلخياش منو از عادت دوست داشتن منصرف نکرد...نکنه يه وقت بره؛به نبودنش عادت کنم!!!


دوست داري باورش نکن,خاکستر حقيقته
شنيدنش براي من راستي که چه مصيبته
يه قانون طبيعيه"تو پاييز و توي بهار"
نميشه زخمي نشد از تلافياي روزگار!

خط خطی :
آهاي تو که صاحب اين شعري! يه کمي يواش تر برو...دوستي که "تاريخ انقضا "نداره...پس نرو!
از فاصله ها بيزارم پرنده!!!
خدايي که مهر تورو فقط تو قلب من گذاشت
خودش هواتو خوب داره,کار به دعاي من نداشت...

فقط بگم رفيق من,دوستي با تو معجزه بود
تموم لحظه هاي من درکنارت خاطره بود...

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 0:45  توسط شیرین | 
سلااااااااااااااااااااااااااام

یه داستان عاشقانه ی توووووووووووووووپ گذاشتم

اگه عاشقی!!!!!!!!!

اگه معشوقی!!!!!!!!!!!

برو به ادامه ی مطلب!!!!!!!!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 0:16  توسط شیرین | 
میدونی؟

یه اتاق باشه گرم گرم،روشن روشن،تو باشی و من.

کف اتاق سنگ باشه،سنگ سفید.

تو منو بغل کنی که نترسم،که سردم نشه،که نلرزم....

اینجوری که: تو تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی،منم  اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم

با پاهاتم محکم منو گرفتی

دو تا دستاتم دورم حلقه کردی.

بهت میگم:

چشماتو می بندی؟

میگی: آره....

بعد چشماتو می بندی

بهت میگم قصه میگی برام تو گوشم؟

میگی:آره.....بعد شروع میکنی تو گوشم آروم آروم قصه گفتن....

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تمم نمی شن

میدونی میخوام رگ بزنم....رگ خودمو....

مچ دست چپمو.....یه حرکت سریع....یه ضربه ی عمیق....

بلدی که؟! ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم،تو چشاتو

بستی،نمیدونی،من تیغو از جیبم در میارم.....

نمی بینی که سریع میبرم.....خون فواره میزنه رو سنگای سفید

نمی بینی که دستم میسوزه....لبمو گاز میگیرم که نگم آخ.....

که چشاتو باز نکنی و نبینی منو....

تو داری قصه میگی....دستمو میذارم رو زانوم...خون میاد از

دستم میریزه رو زانوم و از زانوم می ریزه رو سنگا،

قشنگه مسیر حرکتش حیف که چشماات بسته ست ونمی بینی.

تو بغلم کردی...میبینی که سرد شدم....محکم تر بغلم میکنی که گرم شم،

می بینی که نا منظم نفس میکشم.

میگی: آخی...باز نفسش گرفت،می بینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم

....می بینی دیگه نفس نمی کشم....چشماتو باز میکنی...می بینی که من مردم...

میدونی؟!

من می ترسیدم خودمو بکشم....

از سرد شدن،از خون دیدن،از تنهایی مردن.

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم....مردن خوب بود....آروم آروم...

گریه نکن دیگه....

من که نیستم که دیگه چشاتو بوس کنم  و بگم:

خوشگل شدیا...!!!

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی...

گریه نکن دیگه...خب؟می شکنه دلم ها.....

دل روح نازکه.....نشکنش....خب؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 16:8  توسط شیرین | 
۱)داشتن ضامن معتبر(ترجیحا یکی از ۶تایی یا)

۲)داشتن گواهی سلامت از پزشک فدراسیون

۳)دو قطعه عکس به همراه فتو کپی شناسنامه

۴)متولدین ۱۳۶۰ تا ۱۳۷۵

دوستان توجه داشته باشند که:

۱)قبل از ثبت نام حتما باید گزینش شوند

۲)این کلاسها رایگان می باشد

فدراسیون ۶تایی یا برای یاد بود هدایایی برای شما عزیزان در نظر دارد

۱)ساک ورزشی لیلا افغان

۲)کارت اینترنت ۱۰۰ ساعت رایگان شیرین

۳)شارژایرانسل نگین

و....

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 11:52  توسط شیرین | 
۱) آموزش انواع هنرهای تجسمی(رقص/موسیقی/آشپزی/بازیگری/کیک پزی/نقاشی)

۲) آموزش گفتار درمانی(توسط لیلا افغان)

۳) آموزش دروغ فی البداهه(۱۰۰٪تضمینی)(توسط لیلا)

۴) آموزش کامپوتر و اینترنت در ۳روز(۱۰۰٪تضمینی)(توسط شیرین)

۵) آموزش نگهداری از انواع کودکان تخس(توسط نگین)

۶) آموزش نگهداری از انواع حیوانات خانگی(توسط درسا)

۷) آموزش انواع تقلب (۱۰۰٪تضمینی)(توسط مهسا)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 18:9  توسط شیرین | 

۱)لیلا افغان              مدیر یت فدراسیون

۲)لیلا                      مدیر اردو ها ی فدراسیون

۳)شیرین                مدیر تدارکات و برنامه ریز فدراسیون

۴)نگین                   مدیر هلال احمر فدراسیون

۵)درسا                  مدیر کمیته انضباطی فدراسیون

۶)مهسا                 مدیر مالی فدراسیون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:40  توسط شیرین | 
۱)فوتبال کنار ساحل دریای خزر توسط شیرین

۲)آموزش رو پایی توسط استاد بزرگ لیلا افغان

۳)فوتبال کنار مرداب انزلی توسط نگین گودزیلا

۴)آموزش فوتبال حرفه ای کنار سواحل مدیترانه توسط درسا

۵)تمرین کنار جنگل توسط لیلا

۶)تمرین روپایی با ساق بلند درزاهدان توسط مهسا

جهت ثبت نام با لیلا افغان سرپرست تیم عبدالله تماس حاصل فرمایید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 0:0  توسط شیرین | 
طعم دوریت را
از لب مرگ میچشم، وقتی
در نبودم
طعم عشقمان را!
از لب دیگری
میچشی...
..............................................
میشکنم
وقتی
میان فریادهای گنگ نگاهت
ملتمسانه
می خوانی ام
بی آنکه بدانی دیریست
میان بی رحمی آدمها
مرده ام
قطره قطره ی مسیحای پاک عشقت را نگهدار
ریشه های پوسیده ی وجودم را
این اشک ها
معجزه ای نیست...
برگرد...    

            نوشته شده از وبلاگ علیرضا رهگذر

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 16:29  توسط شیرین | 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 4:11  توسط شیرین | 

سلام خدا

من دوباره اومدم پیشت.

اومدم بگم ممنون که اونو واسم فرستادی.

اونو فرستادی تا من با عشق اون باشه که برای اولین بار عشقو بشناسم.

اما خدای من اون رفت... خیلی زود رفت.

اما خدا ممنون که هر چند وقت یه بار میاد.

میاد و یادآوری می کنه که من نیستم ها فقط هر چند وقت یه بار میام که بگم و ببینم فراموشم کردی یا نه؟

خدا یعنی اون نمی دونه که حتی لحظه ای هم فراموش نمیشه؟

میاد و میگه وقتایی که قبلا با من بوده روزهای خوبی واسش بوده.

خدا اگه خوب بود پس چرا رفت؟ من و اون به هم می رسیدیم.

همه می گن خدا عاشقا رو به هم می رسونه پس حتما تو هم ما رو به هم می رسوندی.

مگه نه؟ تو مهربونی تو عاشقا رو دوست داری.

تو پشت ما بودی. تو ما رو با هم آشنا کردی پس حتما ما رو به هم می رسوندی.

میگه با یکی دیگه اس . خدا پس من چی؟ من که مال اون بودم چی؟ من الان تنهام.

خدا مجبور شدم جونشو قسم بخورم. اما تو می دونی که سخته .

نبودش از یه طرف. قول هایی که از من می گیره هم یه طرف.

خدا دیگه نمی تونم. خدا دیگه نمیشه که من بخوام بتونم. دیگه روحم و جونم تحمل نداره.

دیگه تحمل این همه بی کسی رو نداره . تحمل بدون اون بودن و زندگی کردن رو نداره....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 3:56  توسط شیرین | 

الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یه هو یه صدای مهربون!..مثل اینکه صدای یه فرشته س. بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم.کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت؛
بگو زیبا بگو.هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو.. دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟ این مخالف تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم، محبوبترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهیشان میخواستند.دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 1:37  توسط شیرین | 
تیم عبدالله در نظر دارد برای تکمیل تیم از دوستانی که در رشته های ورزشی از قبیل هندبال و فوتبال

 سررشته دارند برای همکاری دعوت به عمل بیاورد....

دوستان تمرین تیم با حضور ۶تایی یا از ۱ آبان شروع می شود البته بدون درسا و مهسا...

شرایط عضویت نیز قبلا اعلام شده است... 

پزشک فدراسیون لیلا

ضامن های معتبر لیلا نگین لیلا افغان شیرین

مسئول گزینش شیرین

رئیس فدراسیون لیلا افغان

مسئول ثبت نام نگین

مهلت ثبت نام تا پایان مهرماه

محل تشکیل کلاسها هنوز مشخص نمیباشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:38  توسط شیرین | 
سلام به  همه ی دوستان عزیز....

کلاسهای ۶تایی یا ترم پاییز شروع شد.......

دوستانی که تمایل به ثبت نام دارن سریعا اقدام کنن لطفا...

۱)شیرین: تدریس خصوصی و گروهی مردم آزاری و دادن روحیه به افراد شکست خورده

۲)لیلا: امسال مسئولیت آباد کردن مرکز پیش دانشگاهی قلم چی را به تنهایی دارد به همین دلیل تدریس

نمیکند.

۳)نگین:تدریس خصوصی معلم آزاری و بازیگری تئاتر به همراه خوانندگی

۴)لیلا افغان:آموزش زبان افغانی به طور فشرده در کوتاه ترین زمان

۵)درسا و مهسا از گروه اخراج شدند

توجه                                   توجه                                     توجه

۱)دوستان توجه داشته باشند که بعد از گذراندن هر یک از کلاسهای فوق مدرک تخصصی و فوق تخصصی ارائه

 می شود.

  ۲)دوستانی که تمایل به همکاری در پست درسا و مهسا را دارند شرایط خود را اعلام کنند.

۳)کلاسهای گروهی تا پایان مهر در منزل ۶تایی یا برگزار می شود و از اول آبان ماه در پارکینگ اختصاصی ۶تایی

 یا برگزار میشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 0:21  توسط شیرین | 
 

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 16:38  توسط شیرین | 

نمی دانم که دانستى دليل گريه هايم را

 نمي دانم که حس کردى حضورت درسکوتم را

 و مي دانم که ميدانى ز عاشق بودنت مستم

 وجود ساده ات بوده که من اينگونه دل بستم 

نمي خواهم بجز من دوست دار ديگري باشي

 نمي خواهم براي لحظه اي حتي به فکر ديگري باشي

 نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند

 نمي خواهم کسي نامش به لبهاي تو بنشيند

 نمي خواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي

 نمي خواهم کسي يارت شود در راه اين هستی 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:45  توسط شیرین | 

 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست

  گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست

 بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست

 گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن

 گفتي که نه بايد برم حوصله اي نيست

 پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف

 تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست

 گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت

 جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

 رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت

 بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست 

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد

 از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد

 مثلا خواستم اين بار موقر باشم

 وبه جاي تو بگويم«شما» بدتر شد 

اين متانت به دل سنگ تو تاثير نکرد

 بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد

 آسمان وقت قرار من و تو ابري بود

 تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

 چاره دارو ودوا نيست که حال بد من

 بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

 روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت

 آمدم پاک کنم عشق تورا بدتر شد

هر شب وقتی تنها می شم حس می کنم پیش منی

 دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی

 روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه  

وقتی نیسی پیش من انگار دستات تو دستامه

 قول بده وقتی تنها می شم بیای کنار من

 شبهای جمعه که میاد بیای سر مزار من

 دوباره باز یاد تو شد زمزمه های نبودنم

 ببین که عاقبت چی شد قصه ی با تو بودنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 23:41  توسط شیرین | 
خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عــرش خود به زیر آیی

لباس فقــر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 0:5  توسط شیرین | 

همه ی اون اهنگایی که یه روزی بهت یه حس قشنگ عاشقانه  میدادند

الان فقط یه حس دلتنگی کوفتی بهت میده

که فقط میخواد قلب لعنتی تو از جا بکنه

خیلی راحت گذاشتیم کنار

حتی نمیدونم واسه چی

کاش بهم گفته بودی

حداقل میفهمیدم کجای کار و اشتباه کردم

شاید هم اشتباه نکردم

خیلی وقت بود حس میکردم دارم دنبالت میدوم

اما شاید چون طاقت نبودنتو نداشتم نمیخواستم باور کنم

گله نمیکنم

رسم روزگاره

یه روزی یه نفری تو رو گذاشت کنار

امروزتو منو میذاری کنار

فردا هم شاید من

یه نفر دیگه رو

یه روزی همون روزایی

که خیلی تنهاتر از الانت بودی

وقتی مینوشتم برات

خیلی زود میفهمیدی و میگفتی

شیرین اینا واسه منه

اما الان دیگه حتی فرصت خوندنشم نداری

میدونی ؟ دیگه نمیخوام با هیشکی اشنا بشم

حتی با بهترین ادمای دنیا 

چون اونم یه روزی مث تو میره و من میمونم یه دنیا تنهایی

همه ی وجودم واسه شنیدن صدات کویره

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 1:55  توسط شیرین | 

گفتی دوسم داری

گفتم از ته دلت؟

گفتی آره

گفتم از کجا بدونم که راست میگی ؟

گفتی الان نمیفهمی

اما وقتی رفتم

وقتی نبودم

میفهمی که چقد دوست داشتم

الان رفتی

الان نیستی

اما........

دروغ مبگفتی

همه ی اون شبایی که به عشقت نوشتم

دروغ گفته بودی

حیف اون همه عشق

حیف اون همه شعر

شکستی

عهدت رو

غرورم رو

باشه برو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 1:45  توسط شیرین | 
خدا گفت من همه جا با شما بوده و هستم و خواهم بود. حتی در جهنم نیز شما را تنها نخواهم گذاشت و همراه با من وارد آنجا شده و من هستم که شما را از آنجا عبور می دهم. جایی بس وحشتناک که نه زمان در آن وجود دارد و نه مکانی محسوب می شود. هرچند که شما آنجا را مکان می پندارید. همانگونه که به علت عدم وجود زمان آن را جاویدان نیز می انگارید. تنها چیزی که وجود دارد آتشی است از جنس آگاهی، که این آتش برای شما تلخ و برای من شیرین است. زیرا به کمک این آتش است که حایل بین من و شما، که همان حجاب ناشی از گناهان شما بوده است سوزانیده شده و پس از آن ما به یکدیگر رسیده و بعد از پیمان نخست، بار دیگر شما را باز می یابم تا برای آزمایش آخر، این بار همه قدرت خود را در اختیار شما بگذارم.

اینک ما به هم رسیده ایم . چیزی که ظاهرا منتظرش بودید و وصالی که طلبش را داشتید. اما نه به اندازه ای که من مشتاق بودم. شما من را بخشنده می دانید، ولیکن اصلا حد آن  را نمی دانید و از آن صرفا تصوری مبهم دارید ولیکن میزان این بخشندگی من را پس از وصال خواهید فهمید. وقتی که همه قدرت خود را به شما ببخشم. فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده و مهربان را خواهید فهمید.

حالا من هستم و شما، و با داشتن همه قدرت من و احساس بی نیازی، آیا باز هم طالب من خواهید بود؟

من برای رسیدن به شما مرگ و جهنم را خلق کردم تا نشانی بر رحیم بودن من باشد و نشانی بر قدرت خلاقیتی که ناشی از شوق رسیدن به شما بوده است و شما نا آگاه و بی خبر از آن هر لحظه در آه و ناله و فریاد و طغیان نسبت به من قرارداشته اید!

مرگ و جهنم همچون داروهای تلخی هستند که مادری با دلسوزی تمام به طفل خود به زور می خوراند تا او را درمان کند ولی خود بیش از طفلش تلخی دارو را می چشد و طفل بی خبر از همه جا و بدون اطلاع از عشق مادر گریان و نالان است، از اینکه چرا چنین خشونتی نسبت به او اعمال می شود.

بدون مرگ و جهنم ما هرگز به یکدیگر نمی رسیدیم، و حداقل من عاشقی ناکام باقی می ماندم و شما در نیازمندی ابدی! ولیکن شما بعد از این وصال همین که مطمئن شدید که عاشق “ســیــنـــه” چاک کاملا در اختیار شماست و شما سوار بر اریکه قدرت او می توانید یکه تازی کنید و جانشین او گشته اید، با او چه می کنید؟

من رحمان بودم تا بتوانم بازیگوشی ها و بی اعتناییهای معشوقم را نظاره کنم و باز هم دنبال او باشم و سایه رحمانیت خود را بر سر او بگسترانم. در عوض شما، نمیدانید که با من چه کرده اید!!!

ای کاش من نیز می توانستم مانند شما شکایت های خود را بجایی ببرم!!!

اما از این بابت ناراضی نیستم، زیرا که من هم شما را دارم و می دانم که بالاخره از یکدیگر راضی خواهیم شد.

آری من به شما می رسم و همه چیزخود را به پای معشوق خود تقدیم می کنم و در آن صورت آنجا بهشت شما خواهد بود. نه آن بهشت روز نخست که بهشت نا آگاهی بود، بلکه در جایی که بهشت آگاهی است… بهشت هایی که شما آنها را بر اساس آگاهی ها، دانسته ها و میل و سلیقه های خود بنا خواهید کرد و پس از کسب این تجربه می فهمید که همه چیزعاشق شما، در اختیار شماست و می توانید با قدرتی که در اختیار دارید جهان ها خلق نموده و بر ابعادی سایه بگسترانید که هرگز تصورش را نداشتید. و به زودی یقیین حاصل می کنید که شما خدا هستید.

آن زمان که شما خدا شدید، می خواهید بدانید که با من چه خواهید کرد؟ شاید اگر همه داستان را بدانید برای من عاشق گریه کنید!!!

برای مظلومیت من،هرچند که ممکن است از نظر شما گفتن مظلوم در مورد من درست نباشد!

برخی از شما پس از کسب اطمینان از خدا بودن خود و احساس بی نیازی نسبت به من، خواهید گفت که حالا که خدا هستیم و بی نیاز به او چرا برای خود خدایی نکنیم؟

وفقط عده اندکی خواهند بود که خدایی در وحدت را انتخاب کرده و بسوی من آمده و با من یکی خواهند شد.

بله خدایی در وحدت و خدایی در کثرت!

خدایی در وحدت و خدایی در کثرت، آخرین آزمایش است و شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟

شاید بگویید که برای اتخاذ چنین تصمیمی وقت بسیار باقی است. بله هست اما ،شما امروز همان کاری را انجام میدهید که دیروز مقدمه اش را چیده اید، و امروز نیز مقدمه کارهای فردا را تدارک می بینید و احتمال دارد فردا همان کاری را انجام می دهید که امروز انجام می دهید.

پس همین امروز مرا دریابید، تا حرکت شما کسب آگاهی و تمرینی برای فرداها باشد. جایی در لامکان و لازمان ،تا شما حتما مرا انتخاب کنید، خدایی در وحدت را و خدایی را که عاشق شماست.

مرا دریابید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 2:1  توسط شیرین | 

images?q=tbn:ANd9GcRvkiFuT3ejYA3vD-p5t5CW7SpUvK2vdZuZVuwaTgLNbTofZFXMXw&t=1

منو حالا نوازش كن كه اين فرصت نره از دست

شايد اين آخرين باره كه اين احساسه زيبا هست

منو حالا نوازش كن همين حالا كه تب كردم

اگه لمسم كنی شايد به دنيای تو برگردم

هنوزم ميشه عاشق بود تو باشی كار سختی نيست

بدون مرز با من باش اگرچه ديگه وقتی نيست

نبينم اين دم رفتن تو چشمات غصه ميشينه

همه اشكاتو ميبوسم ميدونم قسمتم اينه


هنوزم میشه عاشق بود ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:21  توسط شیرین | 

به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن.

کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست.

اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد.

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت.

و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند.

باور کن که با او هرگز تنها نیستی.

فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی

آنگاه كه غرور كسي را له مي كني

 

آنگاه كه كاخ آرزوهاي كسي را ويران مي كني

 

آنگاه كه شمع اميد كسي را خاموش مي كني

 

آنگاه كه بنده اي را ناديده مي انگاري

 

 آنگاه كه حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را

 نشنوي

 

 آنگاه كه خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري

 

مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي كدام آسمان دراز مي كني

 

 تا براي خوشبختي خودت دعا كني؟

ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست 

از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 15:58  توسط شیرین | 

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت 

چرا غمگینی ؟ : عاشق شدم

آیا عشق شیرین است ؟ : بله شیرین تر از زندگی

چرا تنهایی ؟ : ویژگی عاشق هاست

چرا رفت؟ : چون دوستم نداشت

لذت تنهایی چیست ؟ : فکر به او و خاطرات او

چرا می روی ؟ : برای اینکه او رفت

دلت کجاست ؟ : پیش او

قلبت کجاست ؟ : او برده

پس حتما بی رحم بوده  نه ؟ : نه اصلا

چرا ؟ : چون باز هم او را میپرستم . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 1:41  توسط شیرین | 
بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

.نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

.بی آنکه خود خواهان آن باشی...

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید...

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود و می درخشید

 هنگام دیدن چشمانت....

بعد از مرگم گرمای دستانم را  حس نخواهی کرد..

.دستانی که روز وشب رو به آسمان برای لبخندت دعا می کردند...

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 تا بگوید

:"دوستت دارم"

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

.باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود...

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

.نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

.تویی که حتی روی قبرم از تو نوشتم...

.نوشتم:"دوستت دارم"

و

 نوشتم:"تو نیز دوستم بدار"

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود....

روزی به خاک بر می گردم

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام...

روزی که ره گذری غریبه

 گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی آن حک شده است...

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

روی تپه ای که دور از شهر است

 و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی و چتری در دستانت نباشد...

.من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام... .

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد...

بعد از مرگم  چه کسی

فانوس به دست بر سر قبرم برایم فاتحه می خواند؟


بعد از مرگم چه کسی

با اشک چشمانش غبار بر قبرم را می شوید؟

بعد از مرگم چه کسی

گیتار به دست آوازه رفتنم را می خواند؟

بعد از مرگم چه کسی

برای نبودنم بی تاب و نا آرام میشود؟

بعد از مرگم چه کسی

به یاده سوختن دلم لحظه ای یاد می کند مرا؟

بعد از مرگم چه کسی … ؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 1:32  توسط شیرین | 
میدانی دیشب در عمق تنهایهایم ..در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد
برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است
میدانی خواستم نفرینت کنم ...نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید
اما نتوانستم...نتوانستم
بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر ان خورد
آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...دلی که روزگاری برای تو می تپید
دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....او که تو عاشقش بودی....
اما گناه او چیست ؟؟؟؟
او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!
میدانی نه گناه توست نه گناه او
هر چه هست تقصیر دل من است
دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید
و حالا دیر زمانی است که تنهاست...رفتی ..خدایم پشت و پناهت باش
فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 1:24  توسط شیرین | 

یکی بود یکی نبود
يه روزی از روزا
با يه دختری آشنا شدم.
اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.
يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.
ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.
واسم با ديگران متفاوت بود.
عاشقش شدم.
عشق اولم بود.
نمی دونستم چه جوری بهش بگم.
چه جوری نشون بدم
که دوستش دارم.
روز ها گذشت.
من هم هر کاری که می تونستم می کردم
که بهش نشون بدم که دوستش دارم.
يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!
دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.
همين جور عاشقش موندم...
يه روز اومد گفت:
" اين دوستمه اسمش سعيد هست."
يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.
بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:
"خوشبختم."
ديگه چيزی از دلم نمونده بود.
اون لبخند از ته دل نبود.
فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.
که باز هم ناراحت نشه!
يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:
"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"
با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬
لبخند زدم و گفتم:
"بله که می تونی."
بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...
چندين ماه گذشت...
يه روز بهم زنگ زد و گفت:
"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"
ديگه نمی فهميدم چی ميگه.
منگ شده بودم.
يهو ديدم داره ميگه:
"... کوشي؟ الوووووو...."
گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."
گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"
گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.
ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.
خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.
فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.
خودش بود. بازم سر ساعت!
در رو باز کردم.
به چشماش زل زدم.
هنوزم عاشقش بودم. ولی ...
گفت:
"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."
تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.
همه چيز واسم مثل جهنم بود.
نمی تونستم تحمل کنم.
به سيگار و مشروب هم عادت نداشتم.
دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.
....
پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.
به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.
چقدر زيبا شده بود.
اومد جلو و بهم گفت:
"خوش اومدی *****!!!. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."
دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:
"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"
گونش رو بوسيدم و گفتم:
"خداحافظ!"
حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم.


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 0:51  توسط شیرین | 

روزي ...

يه  دختر و پسر كه روزي همديگر را با تمام وجود دست داشتن،بعد از پايان ملاقاتشون با هم سوار يه

ماشين شدند و آروم كنار هم نشستن ...

دختر ميخواست چيزي را به پسر بگه، ولي روش نميشد ...

پسر هم كاغذي را آماده كرده بود كه چيزي را كه نميتوانست به دختر بگويد در آن نوشته شده بود ...

پسر وقتي ديد داره به مقصد نزديك ميشه، كاغذ را به دختر داد؛

دختر هم از اين فرصت استفاده كرد و حرفش را به پسر گفت،كه شايد پس از پايان حرفش پسر از ماشين

پياده بشه و ديگه اون را نبينه؛

دختر قبل از اين كه نامه ي پسر را بخواند،به اون گفت:

ديگه از اون خسته شده،ديگه مثل گذشته عشقش را نسبت به اون از دست داده، و الان پسر پيدا شده كه

 بهتر از اونه...

پسر در حالي كه بغض تو گلوش بود و اشك توي چشماش جمع شده بود،با ناراحتي از ماشين پياده

شد...................در همين حال ماشيني به پسر زد، و پسر درجا مُرد.

دختر كه با تمام وجود در حال گريه بود، ياد كاغذي افتاد كه پسر بهش داده بود، وقتي كاغذ را باز كرد؛ پسر

نوشته بود:

اگه يه روز تركم كني،ميميرم...

 و اين بود پايان عشق...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 14:33  توسط شیرین | 
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟
 
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟...
 
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.
 
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل
 
کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين
 
هستيم داد مي‌زنيم؟
 
شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...
 
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از
 
 يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه
 
ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر
 
کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟
 
آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.
 
چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.
 
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟
 
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز
 
 هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به
 
يکديگر نگاه مي‌کنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده
 
 باشد...          

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 16:13  توسط شیرین | 
 

مسعود سعیدی

برگرد

آرشیو کد آهنگ

دانلود همین آهنگ

كد آهنگ

mouse code

كد ماوس